تبليغاتX
آوار آسمان

آوار آسمان

آوارهای آسمان,خارها,خارهای راه. پرواز به نام عشق,زیر آوار,برای رهایی از خواری...

 

هو

روزی که قدوم مبارکت را خورشید وار، هدیه کردی به زمین شب زده،، با آنکه از ادعاهای واهی جعفر کذاب در میان نبود، اما شب بود، همه جا غرق در تاریکی و جهالت بود. و در انتظار ظهور بهاری سبز با رایحه ی حقیقت و نسیم صداقت، به اضطرار رسیده بود!

گرچه بنی امیه ی روباه صفت و خونخوار، آنچه می توانستند از خون شیعه  مکیده بودند، دین را گهواره ی بدعتها و تفسیرهای شخصی کرده و مردم را غزق کرده بودند در ورطه ی فتنه ها ، اما راه  خورشید هرگز گم نمی شود. امید طلوع صبح صادق نوید مرگ شب گرفتگان است! واین چنین زمانی بود که خورشید هدایت به کنج دلهای حق طلبان، جلوه ای دوباره یافت!

زمین اما حکایتها دارد با اهالی اش! بنی امیه چاه نابودی شان را به دست خود کنده بودند و سر آخر هم برای ابد محو شدند در سیاه چاله های تاریخ. دلتان بی گمان شاد شد و دلهای شیعیانتان هم! ولی حدیث غربت شیعه اینبار به روایتی دیگر داشت روایت میشد. به روایتی تلخ تر! در مقابل تان عده ای بودند که داعیه ی خونخواهی اهل بیت (ع) را بر زبان می راندند و در دلها شان نشانی از مهر شما و نقشی از ولایت تان هیچ نبود! با نام شما کمر بسته بودند به محو نام شما! گرچه جاه طلبی های  بنی عباس فرصتی بود برای تبلیغ دین اما نتیجه اش بر سر کار آمدن حاکمانی سفاکتر و غربتی مضاعف برای شما بود!   خون شیعیان تان را می ریختند و دل مبارکتان را خون می کردند!

امروز که جسمتان از زمین پرواز کرده است و در محضر پروردگار حاضرید و بر اعمل ما ناظر، ایم شهادت تان اینجا غوقایی است. مسجد ها را سیاه پوش کرده اند و از مناره ها حدیث غربت تان را هر روز فریاد می زنند و صدای افتادن تشت رسوایی دشمنان تان از بام بلند زمان، عجیب پیچیده است!

بر روی پرده های سیاه نوشته اند، شهادت شیخ الائمه، بنیان گذار مکتب شیعه، احیا گر دین نبی اعظم(ص) بر همه ی اهل زمین از دوست و دشمن، تسلست باد. که نعمتی بزرگ بودید برای ما و خیر کثر بودید برای همه مخلوقات حتی آنها که دشمنتان بودند و نمی فهمیدند قدر شما را!  

این روزها نام شما را همه جا می برند و سایبان روح بلند تان را همه می فهمند اما افسوس که کمتر کسی است که در مورد راه شما و اینکه مکتب شیعه به نام شماست بیاندیشد و حتی شاید بپرسند مگر نه آنکه ائمه همه از نوری واحدند و هر کدام وظیفه ای دارد که اگر ئدگری هم در آن زمان و در آن جایگاه بود، عملش عین دیگر امام بود؟ پس چرا مکتب را جعفری نا نهاده اند؟! 

اگر می گوییم موسس مکتب، نه به معنای آوردن آیینی جدید است به دست شما، که احیای دوباره ی ارزشها و نمایاندن اسلام ناب و معرفی اسلام بعنوان مکتبی جامع، و تبیین قرآن و سنت و ترجه اش بعنوان روشی برای زندگی است! و اگر می گوییم بنیانگذار مکتب تشیع به معنای آن است که غبار بدعتها و خرافات و تفسیر های شخصی از دین، آنچنان چهره ی دین را آلوده بود که وقتی مکتب خانه ی شما (و پیش از آن محضر پدر بزرگوارتان) را مردم تجربه کردند، انگارشان آمد که دینی نو ظهور کرده است. آنچنان که مردم آخر الزمان هم پس از ظهور حجت اخر(عج) اینچنین حالتی دارند!

در مکتب خانه ی شما چهار هزار نفر روزی خور علم بیکران تان بودند، و این مطلب شبهه ای ایجاد کرده است که چرا با چنین دستگاهی عظیم اقدام به قیام نکردید و سلاح علم و اندیشه را بر شمشیر ترجیح داده اید؟! و این همهن سوالی بود که آن مرد از شما  پرسید و نشنید مگر جوابی تعجب آور! شما فرمودید: اگر تعداد یارانم به تعداد گوسفندانی که در مقبلت می چرند، میرسید، قیام می کردم. شماره ی گوسفندها ار هفده نمی گذشت! حالا شاید راحتتر بتوان فهمید آن مصیبت عظمایی که بر اسلام رفته بود! حالا راحت تر می شود درک کرد غربت و مظلومیت امامان شیعه را. و این چنین است که دستگاهی سفاک و سراسر دنیا پرستی، جرئت می کند شما را در فشار بگدارد و بی حرمتی ها را از حد بگدراند و شیعیان مظلومتان را - که  روحهای پلید و به نام دین آنها را از اسلام ناب و از دامان پر مهر ولایت دور کرده اند،- در اوج غربت نگه دارد!

اگر نبود زحمتها ی بی بدیل شما، شاید کسی باور نمی کرد که اسلام از تولد تا مرگ برای بشر برنامه و حرف دارد. برای انسان و برای هر آنچه مربوط است به او! در مکتب شما  همه نوع شاگردی پیدا می شد، از رهبران مکاتب چهارگانه ی اهل سنت- که دوتا شان با واسته و دوتای دیگر بی واسطه، شاگردی تان را می کردند- گرفته، تا مسیحی و مجوس و حتی معاند. و در میان راویان احادیث تان هم از کلامی و اصولی و فقیه و نجومی هست، تا جابربن حیان که این روز ها پدر علم شیمی نام گرفته است!

همه جا از دیر باز رسم چنین بوده است، که عالمان را- اگر مقام ولایت را حتی در نظر نگیریم- شان و منزلتی بوده است و اعتبار و احترامی! در طول جهاد علمی تان اما تنها چیزی که از بنی عباس ندیدید احترام بود و حفظ حرمت و جایگاه! بارها شما را زندانی کردند، شکنجه دادند. در سن شصت سالگی، ابن ربیعه ی ملعون-مزدور دربار عباسی- عمامه و عبا را از سر تان برداشت و خود سوار بر مرکب، شما را تا در بار خلافت، پیش مرکب دوانید! خانه ی تان را که لبریز بود از عشق و ایمان، سه بار به آتش کشیدند و شیعیان تان هر بار از ÷شت در ب خانه شنیدند: «انا ابن ابراهیم خلیل الله» ... و دلت آقا، در و دیوار خانه می سوخت بی گمان. نه از رنجهای خودت و خانواده ات که برای مظلومیت جدت حسین(ع)! شعله ی سوختن خیمه های ابا عبدلله می سوزاند دلت را!   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 10:30  توسط حسن  | 

هو الحق

وارد ورزشگاه که شدیم، چمنهای سرسبز و خوش نگار زمین اولین چشمک را به ما زدند. گویی می خواستند توی این هیاهو و شلوغی خودی نشان بدهند و بگویند، سبز زیبا همه جا هست. حتی توی ورزشگاه آزادی!  ساعتی از اذان ظهر گذشته بود. هنوز درمانده بودیم که برای نماز چه باید کرد که نزدیکی در ورودی داخل ورزشگاه، درست در محلی که کارتونهای خاکی رنگ، پشت به پشت، با محبت و گرم، بچه های ایران را در آغوش کشیده بودند، چشمم خورد به بچه هایی که خواب نبودند انگار. جوانانی در مقابل چشمانم بودند که مرا و هر آنچه در اطرافشان بود، ذره ای از توجهشان به پیمودن راه سبزی - که از زمین خاکی آزادی تا مرکز آسمان کشیده شده بود-، کم نمی کرد انگار. ما محو شده بودیم توی رنگها و چیزی از ما معلوم نبود و آنها غرق شده بودند توی یکرنگی. هر کس از کنار شان رد می شد التماس دعا برای خودش و برای برد تیم، به آنها می گفت!

بازی بالاخره شروع شد. با شروع بازی خیلی چیزهای دیگر هم که انگار طبق عادت معهود همه منتظرش بودند، را افتاد. چیزهایی که گاهی آنقدر زیبا بودند که چشم نواز و زیبا بود و گاه دیگر آنقدر زننده و زشت که حتی دوست نداری آنها را برای کسی تعریف کنی، حتی خودت!

نیمه ی اول بازی، نیمه ی تخمه فروشها و بستنی فروشها بود. همه چیز مساوی بود، جز فحشهایی که طرفداران یکی از دو تیم نثار بازیکن سابقشان میکردند و محبتی که طرفداران دیگر تیم به بازیکن سابقشان داشتند. و آنها نتیجه را تا اینجا برده بودند به گواهی دلم! بین دونیمه وقت تحلیلها و تعریفها و تحقیرها بود. اینبار هم آنها که عاقلانه تر، کم تعصب تر و منصف تر بودند، از دیگران برده بودند! و نیمه ی دوم هم وقت اتفاقهای ناگهانی بود. همه منتظر و مضطرب به زمین چشم دوخته بودند و به آسمان دل!  فرصت نوشیدن چای بود و هرچیز دیگری که حرارتی رفع کند و آرامشی بیاورد، مطلوب!

                                                              

                                                      *        *        *

اینجا آزادی، میدان یک مبارزه ی سخت که ریشه در فرهنگ و تاریخ  سالهای دور ما دارد. اینجا یک نگاه کوچک به قیافه های معصوم بچه ها، نتیجه را به تو می فهماند. شاید بگویی آنها بیشترینها بازنده اند امروز. همه آنها که خودشان را خواهند باخت، بازنده اند! شاید هم یکدلی و یکرنگی هواداران دو تیم در نظرت بیاید و سوت آخر بازی را به نفع ایران به صدا در آوری! من فکر می کنم در زمین سبز آزادی، دو رنگ آبی و قرمز تنها رنگها نبود. بازی رنگهای گوناگون بود. هر کسی به رنگی بود. برخی رنگها چشم نواز بودند و برخی دیگر روح آزار! و متن این همه سپیدی مطلق بود که باید خوب چشم بچرخانی تا بین این همه رنگ، گمش نکنی! اینجا تنها نه میدان مبارزه ی دو تیم آبی و سرخ که میدان نمود و امتحان همه ی ما بود. از رنگ سرخ، روح مبارزه ی مردانه و از آبی، آسمانه های پر گذشت و ماندگار را باید در میدان به تماشا بگذاریم.    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:37  توسط حسن  | 

هو

گاهی وقتها قله ای که قصد فتحش را داری، یا تصویری که قصد توصیفش را داری، و یا حرفی که قصد گفتنش را داری، آنقدر بالاتر، عمیق تر و سنگین ترند که پاهایت اظهار عجز میکنند از رفتن، و چشمانت تسلیم و محو میشوند، در دیدن دوباره ی او و زبانت بند می آید، در سرودن آن. آنقدر با تو فاصله دارند که ناتوان می شوی، و تسلیم میشوی، در برابر شان! 

و علی(ع) همان قله ایست که پای اندیشه و قلم را توان فتحش نیست و آن صحیفه ی زیبایی است که تمام زیبایی های عالم، تنها جلوه ایست و سایه ایست از زیبای جمالش. و علی(ع) آن حرف نقضیست که نگفتنیست. علی(ع) را با چشم دل باید که ببینی و با چراغ فطرت باید بشناسی و با زبان درون باید با او و از او سخن بگویی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 5:31  توسط حسن  | 

هو

این روزها روز تولد دوباره است. این روزها زمین مرده و خشک سراسر بارانی است و یکپارچه نورانی!     نور رحمت و مغفرت و باران عشق و ایمان! سفره ی کرامت پروردگار گسترده است، گسترده تر از هر وقت.     و درهای لطف و رحمت او باز است، گشوده تر از هر وقت!

دعا را بر لب نرانده، از مرکز آسمان صدای اجابت به گوش می رسد و نجوای  صمیمانه با پروردگار را از دل نگذرانده، لذت انس با افلاکیان و بهجت همنشینی با فرشتگان، سراسر وجود آدم را فرا میگیرد.

و شیطان، این دشمن قسم خورده ی انسان، دست و بالش برای یک ماه تمام بسته می شود و "ستارالعیوب" بودن پروردگار وصل می شود به بخشش بندگان و فرو ریختن گناهان برای همیشه!

و در ایامی چنین زیبا و دلپسند و در بهاری چنین جان افزا و روح بخش، در بهار قرآن، آیه های بشارت دوباره بر پیامبر رحمت فرود می آیند و اینبار نزول وحی همراه می شود با نزول یک عطیه الهی و یک قرآن سرمدی...

آری همه در آستانه ی شبهای قدر انتظار سالروز نزول قرآن را می کشند اما اینبار خداوند قرآنی دیگر را، نه در شبهای قدر که در نیمه ی رمضان، و با همان نورانیت و عظمت و با همان هدایت گری و خیرخواهی و روشنگری که از "کتاب الله الاعظم" انتظار داریم، فرو فرستاد بر روح و جان نبی اعظم(ص)                                    و منتی دیگر نهاد بر اهل زمین!

قرآنی که رحلش دامن فاطمه(س) بود و درون مایه اش ریشه از حقیقت محمدیه(ص) داشت! قرآنی که نه مصحف بود و نه قاری می خواست که خود قرآن ناطق بود.                                                                                   هزاران هزار شکر. هزاران هزار تبریک و شادباش برای فرد آمدن نعمتی چنان بزرگ، آنهم در روزهایی چنین مبارک و میمون! خوش باشد آن ساعتی که متبرک است به قدوم رحمت آفرین مولایمان، دردانه ی علی و زهرا، کریم آل طاها، سبط اکبر مصطفی، امام حسن مجتبی، علیه آلاف التحیت و الثناء...

او با قدمهای لطیفش و دستان نازک و نرمش و با وجود گرم و گیرایش، کرامت را آبرویی بخشید و مصلحت و صبر را معنا کرد و تعقل را دوباره سرود و اینهمه را با آمدنش هدیه کرد، به عالم انسانی!                                       اگر هنوز هم غیرتی- که بر آمده از خون سرخ حسین(ع) است- در رگهای ما می جوشد، اگر هنوز هم اسلام ناب بر اسلام ذلت و دنیا پرستی برتری دارد، اگر هنوز هم نامی و نشانه ای از راه روشن خورشید باقیست، ریشه اش را باید در همت و غیرت و مجاهده ی کسی جستوجو کرد که حرم غریبش در مدینه حتی چراغ هم ندارد.          هم او که اسوه ی بزرگواری و جلوه ی حلم و بردباری بود. هم او که تکرار دوباره ی سکوت غمبار علی(ع) بود در حنجره ی تاریخ! هم او که...

آری، نهضت تحول آفرین عاشورا قبل از آنکه حسینی باشد، حسنی است و ماندگاری اسلام قبل از آنکه مرهمن خون حسین(ع) باشد، مدیون صبر و تدبیر حسن(ع) است، که به تصدیق تاریخ بنای عاشورای عظیم را با دستان مبارک خود بنیان نهاد، تا اسلام را بیمه کند برای ابد!

 شیون

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 11:40  توسط حسن  | 

هو الحبیب

تمام وجودش داشت میسوخت. بیقرار بود، انگار قالب خاکی وجودش را نیرویی شگرف داشت متلاشی میکرد. از تمام خوشی هایش انگار دلزده شده بود، از دوستانش که همیشه با آنها بودن، باعث میشد که فراموش کند، کیست و کجاست! از خودش هم حتی بدش آمده بود، این اواخر. خالی خالی شده بود انگار. و تنهای تنها...شبها را با کوچه باغهای خاکی و ساکت، که بگویم با خودش خلوت می کرد. روزهایش هم کم از شب نداشت در سیاهی و حیرانی!

می خواست فریاد بزند چیزهایی را که تا حالا برایش غریب بودند یا فراموششان کرده بود. می خواست خودش را کشف کند انگار. از روزمرگی زندگی که خسته می شد، خودش را به خواب می زد و هر بار دوباره همان خواب را می دید. همه ی تصویری که جلوی چشمش می آمد، تنها و تنها یک نگاه بود که تمام بدنش را یکجا می لرزند و بنا دلش را یکجا فرو می ریخت. می خواست فرار کند. اما نمی دانست از چه کسی و کجا!

 

***   

فریادش همه ی اهل خانه را بیدار کرد. اتفاق عجیبی نبود. کار مادرش این آخری ها شده بود شب زنده داری برای دلداری دادن و آرام کردن رضوان! اینبار اما همه بدجوری تعجب زده بودند، حتی مادرش. نه عرق ترس روی صورتش پیدا بود ونه لرزش و اضطراب تنهایی و نه وحشت از آن نگاه غریبه که همیشه بدجوری گره می خورد به نگاهش، که بگویم وحشت از خودش! اینبار هم همان غریبه و با همان نگاه گرم و گیرا( که آدم را محو می کرد توی خودش) سراغش آمده بود. و دوباره گره خورده بود نگاهشان با هم! خودش را دیده بود انگار توی نگاه غریبه. خود خودش را... . توی ذهنش دیگر نه تصویر سرما وسیاهی زمستان که خاطرات تحویل سال و روییدن غنچه های نو تولد بهاری بود. دیگر تنها نبود. گلها و سبزه ها هم بودند.  چشمانش به افقهای دور خیره مانده بود و لبخند ملیحی نقش بسته بود روی صورت ژاله آگینش! هرگز کسی نفهمید که فریاد رضوان بخاطر رفتن غریبه بود یا کشف خودش توی آینه ی چشمان او و یا بخاطر تولد دوباره ی بهار که او را برگردانده بود به دوران کودکی اش، همانطور که هرگز کسی نفهمید آنروز همه ی اهل خانه با مناجات سحر نیت روزه کردند! خانه ی کوچک رضوان حالا اندازه ی تمام کوچه باغهای خاکی شهر جا برای تنها شدن و خلوت کردن با خودش داشت!!  

                                                                                                                               شیون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:59  توسط حسن  | 

هو

جامه های نمور چاک چاک

جمعه های خیس و بارانی

یاسهای کنار در غمگین

لاله های نسوخته، رنگین

چشم های خمار چشم به راه

یک نگاه عمیق و عرفانی

حرف از نگاه، نه

چشم و گریه های را به راه، نه

یاس و لاله، نه

غربت غریب انتظار راه، نه

سینه ام پراست از، رازهای نگفته، پنهانی

حرفهایی از صمیم قلب

حرفهایی از شمیم درد

مثل ریشه عمیق و زندانی

با تو بهترین لبخند، با تو ای ترانه ی نور

باتو حرفها دارم!

حرف از زمانه، روزها، شبها

روزگار مهیب ظلمانی

لحظه های سکوت بغض آلود

مثل یاسهای های سیاه خون آلود

خستگی های زیر چرخ کبود

لحظه های مهیب طوفانی

لحظه های عجیب طولانی

چشم های همیشه چشم به راه

دستهای پر ازخالی

از دل ساکتم که می دانی

خانه ی بی شکیب تنهایی

ندبه ها را همیشه می خوانم

ندبه های یواشکی، آرام

گریه های یواشکی، آرام

اشکها، همان حدیث همیشگی اند

اشکها، حرفها، از زمین تا خدا، یواشکی...آرام

جمعه ها، غروبها، هر روز

لحظه های انتظار بهار

لحظه ی تولد نوروز

لحظه های تمام قرآنی

جمعه ها، جمعه های بارانی     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:16  توسط حسن  | 

هوالعلی العظیم

دریا غظمت دارد

جنگل وسیع است

کوه نشانه ی استواری و اراده است

آب زلال و پاک و گوارا ست

خورشید درخشنده و گرما بخش است

ماه تابنده و روشنی بخش است

سرو نماد آزادگی و لاله نشانه ی عشق و ایثار است

و تو... تو را با کدامین نماد و نشانه بشناسم و با کدامین نام بخوانمت

ای آیت العظمی صحرای کربلا

یا ساقی العطا شی

دریا را گفتم، دستان بی نظیر تو دریا بود

کوه را در نظر آوردم، گامهای استوار تو قیامت بود

جنگل را اگر دیدم، قلب وسیع تو...

آب طهور و مطهر اگر...، زلال عشق تو زمزم بود، بلکه کوثر بود!

خورشید را اگر گفتم، چشمان مست و خمارت عجیب زیبا بود، عجیب رخشا بود

قرص ماه اگر زیباست، چه بگویم که سایه ی رویت بود!

سرو را اگر دیدم، بنده ی خاکسار کویت بود

لاله را اگر به نشانه عشق، سرخ فام و اشک ریز، می دیدم

کشته ی عشق بیکران تو بود، اشک ریز و ریزه خوار مرام تو بود

رتبه ی رفیع پرچم تو

جذبه ی نگاه نافذ تو

حرمت سرشک خونینت

حسرت نگاه سنگینت

ادب و احترام و شوکت تو

همه شان گفته های ناگفتنی ست می دانی

سخنی نشاید گفت

به تحیر اکتفا باید

مثل من فراوانند

حرف دل ... فقط یک بند

" یا ساقی کربلا

غرقه به صد بلا

یا کاشف الکرب

اکشف کروبنا"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 11:57  توسط حسن  | 

هو

سوم شعبان بود. بچه ها بمب شادی بودند، تک تکشان! وارد مجلس که می شدی، غرق می شدی توی شور و حال جمع. انگار تکه ای  از آسمان پایین آمده باشد، بیشتر از همیشه نورانی شده بود مسجد ساده و کوچک ما!

وقتی که ذکر می گرفتند جمعیت، حرارت عشق را از صدای رسای جمع می شد فهمید و لاله ی گوش ما تنها نمی شنید این حدیث بیقراری را که بالهای نازک فرشته ها را هم به گمانم می سوزاند این سلام گرم و گیرا و این عشق سوزان که موج می زد توی دل و زبان همه...

آنطرف تر هم صدای پایکوبی و سرور فرشته ها را از گوشه و کنار محفل می توانست شنید و صدای لطیف عاشقانی ندیدنی که بالها شان را پهن کرده بودند زیر پای مردم و با تمام وجود تبریک و شادباش شان را فریاد می زدند...

دیشب که گذشت، شب نبود به گمانم، تاریکی و ظلمت هیچ نبود، خورشید درخشان تر از هر زمان دیگر سایه انداخته بود روی زمین! و زمین از اینکه عطیه ای عظیم را تحویل می گرفت از مرکز آسمان، شاد ترین لحظه ی عمرش را شاید داشت تجربه می کرد.

همه خوشحال و سرمست بودند، غمی نبود، مصیبتی نبود، فصل شگفتن گل و لبخند بود فقط، اشکها اما توی چشمهای خمار بچه ها، چون آبگینه ای که باد صبا گاهی موج می اندازد توی صورت شفافش، حلقه حلقه، پیدا بود! اشک شوق بود یا چیز دیگری ، کسی چیزی نمی گفت. اما فکر می کنم باز هم تاریخ تکرار می شد. شاید همه لحظه ی تولد آقا را تصویر می کردند، و تصویر می کردند حال عجیب علی (ع) و فاطمه (س) را.

و آنها بهتر از زمانه خبر داشتند از سرنوشت پر نشیب و فراز این کودک معصوم که روزگاری دیگر، همه او را سررو آزادگان و سید الشهدا، خطاب می کردند و چه اشکها و چه مصیبت ها که نمی بارید چونان کولاکی سهمگین، بر بدن نحیف و لطیف همین کودک! حق داشتند. همه ی  آنها که قصه ی غمبار و پ حادثه ی او را شنیده بودند و از سر انجام این تولد مبارک آگاه بودند، حق داشتند گلبرگ های شکفته از لبخند را به شبنم اشک بیارایند!

زیبا بود. شادی ها، بغض ها ی اشک آلود، لحظه ها ی اوج عاشقان، عاشقانه های غریبانه... شور و حال بچه ها و زمین سیاه که دوباره غرق شده بود توی نور و سرور....

توی قلقله ای که بر پا بود، اما شادباش و تهنیت گویی تنها صدایی نبود که می شد شنید. نه... نه،خوب که گوش می دادی صدای گرفته ای بلند بود، از سینه ای خسته تر که معلوم نبود از کدام گوشه ی دنیا به گوش می رسید اما خوب به دل آدم می نشست. زیبا بود حتی زیباتر از آنهمه زیبایی که شمردم. گوش کن..." ما رایت الا جمیلا" زیبا بود همه چیز زیبا بود...

دیشب تولد آقای عاشقان و سرور آزادگان، سرور کونِین، حسین(ع)، تنها اتفاق نبود، که آتشکده ی فارس دوباره خاموش شد و طاق کسری دوباره به خود لرزید و بت کده ها در تمامی عالم یکجا فرو ریختند  و بنای ستم هم، و تاریکی ظلمت دوباره و اینبار برای همیشه طعم تلخ "زهق الباطل" را می چشید...زیبا بود ... همه چیز زیبا بود!            

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:4  توسط حسن  | 

هو

کاظم، فرو خورنده ی خشم و غصب، لقبی بود که در پرتو عفو و گذشت بی کران و برد باری و صبر فراوان در برابر نادانان، تو را به آن می خواندند. به راستی هم غصب جایگاه بلند شما و ستم های آنچنان سترگ، کظمی اینچنین بزرگ را می طلبد!

ای هفتمین چراغ هدایت، ای شمس همیشه فروزان، ای مظلومترین مظلومان زمانه، ای زیبا ترین ترانه ی غربت!

گویی خورشید پشت ابر بودن و چونان دری در صدف ماندن که بگویم غربت همیشگی و ناتمام انگارهمان ارثی است که از پیامبر اعظم(ص) و از کوچه های خاکی مدینه برای شما مانده است. حدیث مظلومیت تان از سقیفه تا کربلا و شام و از سرزمین فدک- آن ارث حقیقی شما- تا سیاه چاله های زندان هارون دهن به دهن گشت و همچنان باقی بود! و هرچه تاریخ، این دفتر کهنه ی روزگار را ورق می زنی، غربت و مظلومیت افزونتر می شود و قصه ی نا تمام شما حزن انگیز تر از قبل!

تمام دیوار های تنگ و تاریک زندان را شاهد می گیرم که هفت سال میزبانت بودند و زنجیر های سنگین و آهنین را هم! تحمل نکردنی بوده است لحظه های تو، می دانم!! می دانم که فرشته های عتید و رقیب خوب یادشان مانده است که روزها را روزه می گرفتید و شبها را هم به عبادت می ایستادید تا صبح همگام! ای سید عابدان و ای فخر صبور مردان!!

آری دینداری همیشه بهای گرانی دارد و اگر نبود ایستادگی و مقاومت در برابر جور و ستم شاید که شما از قاضی ابو یوسف-آن دنیا طلب خود فروخته- حتی بیشتر حرمت داشتید در دربار حکومت جور عباسی و گرامی تر بودید نزد هارون خونخوار!

در آن روزهای خفقان و واهمه شیعیان واقعی شما اما هرگز فراموشتان نکرده بودند و در هر فرصتی ابراز می کردند ارادتشان را به شما و اظهار می کردند، محبت خالصانه شان را به خاندان نبوت و امامت! از قیام شهید فخ و خدمات علی بن یقطین- آن نیروی تربیت شده ی شما که در لباس وزارت هارون- که بگذریم، آن مالیت هایی که مردم دور از چشم حاکم می دادند به شما و آن بیعت های مخفیانه، دلیل محکمی بود برای آنکه بفهماند هنوز هم مردمی که حق و حقیقت را می جویند، شما امامشان هستید و لا غیر!

... و عجب لحظه ای بود، لحظه ی دیدارتان با هارون در کنار خانه ی کعبه. و عجیب تر آن جمله ای بود که در جواب او فرمودید. او با آن غرور و خودکامگی همیشگی اش، گفت:- تو هستی که مردم پنهانی به تو بیعت کرده اند و تو را به پیشوایی بر می گزینند؟! وقتی که آن جواب تاریخی را می خواندم یاد جمله های حکیمانه ی مولا(ع) و جوابهای آتشین و بنیان کن حضرت زینب(س) افتادم. انگار تاریخ تکرار شده باشد...

- و شما فرمودید: انا امام القلوب و انت امام الجسوم. من بردلها و قلبها حکومت میکنم و و تو بر تن ها و بدن ها!           

                                                                                                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:54  توسط حسن  | 

هو

به اسطوره ی صبرو معلم دلهای بی قرار و جانهای بی تاب، حضرت زینب(س)

آنروز روز مبادا بود. روزی که تجربه اش هزینه ای به اندازه ی یک عمر انتظار داشت که بیشتر حتی!

 

تو از قبلتر ها خودت را آماده می کردی. از لحظه ی تولد که آرام نگرفتی مگر در آغوش برادر که بگویم معشوق و مولایت و دل به هیچ چیز این دنیا نبستی و هیچ چیز نتوانست از محبوبت و از آن موعود جدایت کند، حتی ازدواج با عبدالله، همه دلیل بود برای آنکه محقق شود، عهد ت!

 

و آنروز زود تر از زود فرا رسید و تو اما معلوم نبود چه وقت فراموشش می کردی آن روز سرنوشت ساز از زندگیت را، که فرازهای پر دردی از زندگی پر فراز و فرودت محو شده بودند و فراموششان کرده بودی...

 

آنروز گرم گرم بود. هوا ... زمین... برق شمشیرها...وداعها... که نگاههای معنادار تو و ناله های معصومانه ی بچه ها هم . همه چیز می سوزاند آدم را که تمام بودن را...

 

آنروز کویر دلت که لخته های بودنت، عاشقانه گون و سرخ تر از هر روز، ترک برداشت که بگویم یکجا سوخت!

 

آنروز صبر، این بزرگ آیه ی ایمان، در محضر معلمی چون تو زانو زد و آموخت ایستادگی را و تحمل را.

و همان روز بود که برای روحیه دادن به کاروان جز در لحظه ی وداع، خم به ابرو نیاوردی و همان زمان بود که درون زخم خورده ات سخت گریستی، تنها نه برای مصیبت عظمایت بود که بر جهل و جمود بشر می گریستی...

 

آنروز و روزهای دیگر عمرت که  برایت فرقی نداشت با عاشورا،  با صدای رسایت و با نگاه دشمن کش و پر صلابتت، "انا للله و انا الیه..." را فریاد زدی ... پیامبر گونه بود رفتارت و علی گونه بود عزت و غیرتت و فاطمه وار بود ایستادگی ات در برابر همه ی آنها که می خواستند، غربت دوباره ی دین را.

*           *           *

همه ی لحظه های زندگی ات درس است که بگویم حیرانی مطلق است برای کسی چون من. اما یک بند از این حیرانی خیلی برایم زیبا و در عین حال سخت فهم تر و سنگین تر جلوه می کند، آن لحظه ای را میگویم که در اوج رنجها لب گشودی به " ما رایت الا جمیلا" و عجیب لحظه ای بود این لحظه در سرنوشت بشر!

 

حیرانم. نمیدانم چه چیز را می دیدی و چرا... اما به گمانم که برق ذوالفقار را می دیدی در دستان منتقم و "رجعت سرخ ستاره" را می دیدی که می آمد برای در هم پیچیدن طومار بلند ستم، که بگویم می آمد برای آنکه در دفتر تاریخ، با خط سرخ بنگارد، " جاء الحق و زهق الباطل" ، برای همیشه...

                                                                                                                           شیون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:46  توسط حسن  |