هو
روزی که قدوم مبارکت را خورشید وار، هدیه کردی به زمین شب زده،، با آنکه از ادعاهای واهی جعفر کذاب در میان نبود، اما شب بود، همه جا غرق در تاریکی و جهالت بود. و در انتظار ظهور بهاری سبز با رایحه ی حقیقت و نسیم صداقت، به اضطرار رسیده بود!
گرچه بنی امیه ی روباه صفت و خونخوار، آنچه می توانستند از خون شیعه مکیده بودند، دین را گهواره ی بدعتها و تفسیرهای شخصی کرده و مردم را غزق کرده بودند در ورطه ی فتنه ها ، اما راه خورشید هرگز گم نمی شود. امید طلوع صبح صادق نوید مرگ شب گرفتگان است! واین چنین زمانی بود که خورشید هدایت به کنج دلهای حق طلبان، جلوه ای دوباره یافت!
زمین اما حکایتها دارد با اهالی اش! بنی امیه چاه نابودی شان را به دست خود کنده بودند و سر آخر هم برای ابد محو شدند در سیاه چاله های تاریخ. دلتان بی گمان شاد شد و دلهای شیعیانتان هم! ولی حدیث غربت شیعه اینبار به روایتی دیگر داشت روایت میشد. به روایتی تلخ تر! در مقابل تان عده ای بودند که داعیه ی خونخواهی اهل بیت (ع) را بر زبان می راندند و در دلها شان نشانی از مهر شما و نقشی از ولایت تان هیچ نبود! با نام شما کمر بسته بودند به محو نام شما! گرچه جاه طلبی های بنی عباس فرصتی بود برای تبلیغ دین اما نتیجه اش بر سر کار آمدن حاکمانی سفاکتر و غربتی مضاعف برای شما بود! خون شیعیان تان را می ریختند و دل مبارکتان را خون می کردند!
امروز که جسمتان از زمین پرواز کرده است و در محضر پروردگار حاضرید و بر اعمل ما ناظر، ایم شهادت تان اینجا غوقایی است. مسجد ها را سیاه پوش کرده اند و از مناره ها حدیث غربت تان را هر روز فریاد می زنند و صدای افتادن تشت رسوایی دشمنان تان از بام بلند زمان، عجیب پیچیده است!
بر روی پرده های سیاه نوشته اند، شهادت شیخ الائمه، بنیان گذار مکتب شیعه، احیا گر دین نبی اعظم(ص) بر همه ی اهل زمین از دوست و دشمن، تسلست باد. که نعمتی بزرگ بودید برای ما و خیر کثر بودید برای همه مخلوقات حتی آنها که دشمنتان بودند و نمی فهمیدند قدر شما را!
این روزها نام شما را همه جا می برند و سایبان روح بلند تان را همه می فهمند اما افسوس که کمتر کسی است که در مورد راه شما و اینکه مکتب شیعه به نام شماست بیاندیشد و حتی شاید بپرسند مگر نه آنکه ائمه همه از نوری واحدند و هر کدام وظیفه ای دارد که اگر ئدگری هم در آن زمان و در آن جایگاه بود، عملش عین دیگر امام بود؟ پس چرا مکتب را جعفری نا نهاده اند؟!
اگر می گوییم موسس مکتب، نه به معنای آوردن آیینی جدید است به دست شما، که احیای دوباره ی ارزشها و نمایاندن اسلام ناب و معرفی اسلام بعنوان مکتبی جامع، و تبیین قرآن و سنت و ترجه اش بعنوان روشی برای زندگی است! و اگر می گوییم بنیانگذار مکتب تشیع به معنای آن است که غبار بدعتها و خرافات و تفسیر های شخصی از دین، آنچنان چهره ی دین را آلوده بود که وقتی مکتب خانه ی شما (و پیش از آن محضر پدر بزرگوارتان) را مردم تجربه کردند، انگارشان آمد که دینی نو ظهور کرده است. آنچنان که مردم آخر الزمان هم پس از ظهور حجت اخر(عج) اینچنین حالتی دارند!
در مکتب خانه ی شما چهار هزار نفر روزی خور علم بیکران تان بودند، و این مطلب شبهه ای ایجاد کرده است که چرا با چنین دستگاهی عظیم اقدام به قیام نکردید و سلاح علم و اندیشه را بر شمشیر ترجیح داده اید؟! و این همهن سوالی بود که آن مرد از شما پرسید و نشنید مگر جوابی تعجب آور! شما فرمودید: اگر تعداد یارانم به تعداد گوسفندانی که در مقبلت می چرند، میرسید، قیام می کردم. شماره ی گوسفندها ار هفده نمی گذشت! حالا شاید راحتتر بتوان فهمید آن مصیبت عظمایی که بر اسلام رفته بود! حالا راحت تر می شود درک کرد غربت و مظلومیت امامان شیعه را. و این چنین است که دستگاهی سفاک و سراسر دنیا پرستی، جرئت می کند شما را در فشار بگدارد و بی حرمتی ها را از حد بگدراند و شیعیان مظلومتان را - که روحهای پلید و به نام دین آنها را از اسلام ناب و از دامان پر مهر ولایت دور کرده اند،- در اوج غربت نگه دارد!
اگر نبود زحمتها ی بی بدیل شما، شاید کسی باور نمی کرد که اسلام از تولد تا مرگ برای بشر برنامه و حرف دارد. برای انسان و برای هر آنچه مربوط است به او! در مکتب شما همه نوع شاگردی پیدا می شد، از رهبران مکاتب چهارگانه ی اهل سنت- که دوتا شان با واسته و دوتای دیگر بی واسطه، شاگردی تان را می کردند- گرفته، تا مسیحی و مجوس و حتی معاند. و در میان راویان احادیث تان هم از کلامی و اصولی و فقیه و نجومی هست، تا جابربن حیان که این روز ها پدر علم شیمی نام گرفته است!
همه جا از دیر باز رسم چنین بوده است، که عالمان را- اگر مقام ولایت را حتی در نظر نگیریم- شان و منزلتی بوده است و اعتبار و احترامی! در طول جهاد علمی تان اما تنها چیزی که از بنی عباس ندیدید احترام بود و حفظ حرمت و جایگاه! بارها شما را زندانی کردند، شکنجه دادند. در سن شصت سالگی، ابن ربیعه ی ملعون-مزدور دربار عباسی- عمامه و عبا را از سر تان برداشت و خود سوار بر مرکب، شما را تا در بار خلافت، پیش مرکب دوانید! خانه ی تان را که لبریز بود از عشق و ایمان، سه بار به آتش کشیدند و شیعیان تان هر بار از ÷شت در ب خانه شنیدند: «انا ابن ابراهیم خلیل الله» ... و دلت آقا، در و دیوار خانه می سوخت بی گمان. نه از رنجهای خودت و خانواده ات که برای مظلومیت جدت حسین(ع)! شعله ی سوختن خیمه های ابا عبدلله می سوزاند دلت را!
